تبليغاتX
ஜღفرشــته ی مهــربونღஜ

ஜღفرشــته ی مهــربونღஜ

سلام به قصر ابری من خوش اومدی,خوشحالم که افتخار دیدن این جا نصیبت شد(شوخی).خوش بگذرههههه

انتظار در سایت میم شیمی!

سلام

منو مهسا الان تو سایت میم شیمی نشستیم با کلی هیجان!(مهسا گفت!)

قرار بود فردا امتحان زمین داشته باشیم که به یک ماه دیگه موکول شد!

فک کن میان ترم زمین میچسبه به پایان ترمش!

اصن یه وضی

این نخعی گفته یه دکل بسازیم!

ینی ماکت دکل

حالا ما زنگ زدیم به یه شرکتی ببینیم چی کار میتونه برامون بکنه!

الانم نمونمونو فرستادیم براشونو منتظریم توی سایت!

فردا  مهسا قراره بیاد خونمون و میخوایم به کوری چشم حسودا ترمو بخونیم!

اصنشم قرار نیس حرف بزنیم داداش خیالیه؟

این مهسا برخلاف روزای قبل یکم حس خوبی داره برای این که کارای عملی و اینا داریم انجام میدیم!

چیه همش حبس شدیم تو اون سالن مطالعه!

یکم تنوع میخوایم جامونو از کتابخونه مرکزی به انستیتو از انستیتو به خوابگاه تغییر میدیم!

آخرشم هیچی نمیخونیمو نمره هامون گندیده میشه!

بعد دیگه چی بگم برات؟

آهاااا

وبلاگ عزیز تو شاهد باش ده سال دیگه ما چیکار میکنیم

بفهم حالو روزه الانمون اصن خوب نیس!

خسته ایم

یکم کار عملی و اینا میخوایم

باور کن اهل از زیر کار در رفتن نیستیم

فقط میخوایم مفید باشیم

ازین همه کار تئوری خسته اییییم

میفهمی؟

خدافس!

چهارم اردیبهشت ۹۱

دیروزم روز معمار بود!

هههههههههههه




ادامه مطلب
[ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 19:23 ] [ ღفائزه دردونهღ ] [ ]


یک عدد شنبه ی 19 فروردینی!

صبح که پاشدم دیدمت زری! فهمیدم .....! بلد نیسم حرف بزنم بلد نیسم سنگ صبور باشم! ادامه مطلب برا توست! رمزشم رمز لب تاپه خودت البته به طرز نوشتن خودم نه تو!! نمیدونم میای این جا یا نه! اما برات نوشتم!

رفتیم سر کلاس وطنی!

با چنان عشقی از درسش حرف می زد که بش حسودیم شد!

واقعا سر کلاسای دکتر وطنی با این که هیچی از درس نمی فهمم ولی کلی بش غبطه می خورم ک انقدر عاشقه!

ولی با تموم احساسش این داستان نفت و گازو گفت که نفت و گاز این همه هزار سال با همند! با هم دوستن صمیمی ان! چطوری دلت میاد از هم جداشون کنی نفت بدون گاز میشه dead oil ! میمیره!

واقعا احساساتی شدیم هممون وقتی اینو گفت! وقتی میگه خداوند این روابط و فرمولارو قرار داده تا ما ازشون استفاده کنیم! تا ما درکشون کنیم!

میرم تو یه عالم دیگه! انگیزه می گیرم اما انگیزه ی بی امید به چه دردی میخوره؟ ولش کن!

عصر یه دختر سال سومی پلیمر بعد از تربیت دیدیم! پر از انرژی و انگیزه بود! وقتی پرسیدیم هدفت چیه؟ میخوای بری بمونی چیکاره ای؟ می گفت در درجه ی اول می خوام یه چیزی یاد بگیرم! با هدف  رشتشو انتخاب کرده بود و می دونست می خواد چیکاره بشه! خیلییی تعجب کردم ! ک هنوزم آدمایی پیدا میشن که فقط آیه ی یاس نخونن و اندکی امید بدن! امید واقعی ! نه ازین امید الکیا که من به همه میدم و خودمم می فهمم بیش تر انرژی منفیه تا مثبت ! امروز فاطمه می گه تو که اینجوری نبودی ! کلی مارو می خندوندی ! گفتم گذشت اون زمون ! پیر شدم خواهر!

بعدشم که تولدم بودو شرحش تو اف بی هست! من دیگه حال ندارم بگم که چقد همه خوشحالم کردند و همه چیزو همه کس خوب بودند برای من! و منه قدر نشناس ! بدم میاد ازین وضعیت خودم ولی کاریشم نمیتونم بکنم! ناخودآگاه حال و هوام عوض میشه!

خسته ام !

کاش خوب شم!

می گن دوره داره .... می دونم تنها کسی ک میتونه کمکم کنه خودمم!

و فعلا قصد ندارم به خودم کمک بکنم چون حوصلمو ندارم!

اینجوریاس!

اینم حرفای روز شنبه ی من که امروز نوشتم!


ادامه مطلب
[ یکشنبه بیستم فروردین 1391 ] [ 0:51 ] [ ღفائزه دردونهღ ] [ ]


اردو!

امروز با بچه های هم شهری دانشگاهای تهران رقتیم بیرون اردو اینا! حدود 20 نفر اینا بودیم!

پارک آب و آتش و طالقانی! بازی کردیم (جرات حقیقت و پانتومیم ) حرف زدیم خندیدیم ناهار خوردیم بستنی مهمون شدیم!

همه هم کوچیک تر از ما بودن و بچه های خوبی به نظر می رسیدن!

اما شاید ک باورت نشه نمیخوام خیلی باشون صمیمی بشم!

اینا!

نوشتم ک یادم بمونه!


[ پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 ] [ 20:20 ] [ ღفائزه دردونهღ ] [ ]


یه عالمه حرف بیخود!

خیلی روزا بود که خواستم بیام بنویسم و نشد!

خیلی حرفا بود .... مثه روز مهندس! روزی که تنها خوبیش خاطرات خوبی بود که ما و دوستای دبیرستان به عشق مهندس شدن(جدای این که خیلیامون مهندس نمی خواستن بشن ولی رو کم کنی با تجربیا بود دیگه!) جشن می گرفتیم و پفک میخوردیم! کیکی ک سال آخر ناهید گرفت... جوجه مهندسا!

وااای ک چقد خاطره های خوبیه اینا! ولی الان در جایگاهیم که تا ۳ سال دیگه مهندس واقعنی میشم اگه زنده باشم و خدا بخواد! چییی؟؟؟ آره دیگه مهندس بودن همراه با یه عالم وظیفس ! یه عالم فکر و کارای خوب خوب و مفید که توی ذهنت بوده وقتی دبیرستانی بودی! کارایی که الان کم تر در خودم میبینم که بتونم انجامشون بدم!

انتظاراتی که از خودم داشتم و .....

اینا!

یا روزی که رفتیم خونه ی مریم قم! حتی باید توی وبلاگ کلاس می نوشتم اما درگیر کارای عیدانه شدم و نشد!

چقد خوب بود اون روز! زهرا مرسی که بانیه خیر شدی.... چقدر تو خانومی دختر!!!

و عیدانه ۹۱ ... عیدانه ای که تمام تلاشمو حتی اگه کوچیک و کم تاثیر بود کردم تا خوب برگزار بشه... برگزار شد برای من خوب نبود! حداقل نه به خوبی پارسال! و فک کن یه درصد ک دلیلشو بدونم!

بی انرژی ... خسته ... ولی خوب بود ک حفظ کردیم این سنت عیدانرو!

نفتی ها.... چقدر دوست دارم انستیتو رو! با تمام بی نظمیاش ....شاید همینا باعث شده خاص بشه! همین کم بودنامون! البته در آینده این نقاط ضعفش برطرف میشه!

شاید ک باورت نشه !

و عییییید!

سه هفته بیکاری تو خونه! سه هفته مثلا خوش گذرونی ... ولی مداام می گم این همون فائزه ایه که از ته دل می خندید؟ همون فائزه ای که به آینده امیدوار بود؟ یا نه اشتباه نکن! این دختری ک من میبینم زندگیش انقدر بی نظم شده ک دیگه نمیتونه از ته دل بخنده! شادیاش لحظه ای هم نیس!

خیلییییییییییییییی دلم برای این فائزه ای که سال ۹۱ رو شروع کرد میسوزه!

فائزه ای که هیچ کس مقصر این وضعیتش نیست جز خودش!

البته میخندم هنوز! تنها کاری که انرژِیشو دارم!

"ظاهر سازی!" 

این پست رمز دار نمیشه! نمیدونم چرا!

[ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 ] [ 21:43 ] [ ღفائزه دردونهღ ] [ ]


شاید که باورت نشه :دی

فک کن من الان کجام؟!

5شنبه ساعت 2:22 بعد از ظهر!



ادامه مطلب
[ پنجشنبه چهارم اسفند 1390 ] [ 14:25 ] [ ღفائزه دردونهღ ] [ ]